سعدی شیرازی

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را


ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را


اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را


من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این


روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را


هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد


چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را


من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن


گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب را


مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس


ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را


وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم


اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را


امروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتم


آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را


گر بی‌وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی


کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگ دل احباب را


فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او


آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را


سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو


ای بی بصر من می‌روم او می‌کشد قلاب را

 

شب فراق نخواهم دواج دیبا را


شب فراق نخواهم دواج دیبا را


که شب دراز بود خوابگاه تنها را


ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند


که احتمال نماندست ناشکیبا را


گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی


روا بود که ملامت کنی زلیخا را


چنین جوان که تویی برقعی فروآویز


و گر نه دل برود پیر پای برجا را


تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو


ببرد قیمت سرو بلندبالا را


دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم


که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را


دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب


چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را


شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز


نظر به روی تو کوری چشم اعدا را


من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق


معاف دوست بدارند قتل عمدا را


تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری


که بندگان بنی سعد خوان یغما را


در این روش که تویی بر هزار چون سعدی


جفا و جور توانی ولی مکن یارا

 

منبع : نون و آب