حافظ شیرازی

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت


ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت


و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت


خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز


کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت


درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد


اندیشه آمرزش و پروای ثوابت


راه دل عشاق زد آن چشم خماری


پیداست از این شیوه که مست است شرابت


تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت


تا باز چه اندیشه کند رای صوابت


هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی


پیداست نگارا که بلند است جنابت


دور است سر آب از این بادیه هش دار


تا غول بیابان نفریبد به سرابت


تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل


باری به غلط صرف شد ایام شبابت


ای قصر دل افروز که منزلگه انسی


یا رب مکناد آفت ایام خرابت


حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد


صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

 

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما


دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما


چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما


ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون


روی سوی خانه خمار دارد پیر ما


در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم


کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما


عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است


عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما


روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد


زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما


با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی


آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما


تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش


رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

 

منبع : نون و آب