سعدی شیرازی

گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

گر ماه من برافکند از رخ نقاب را


گر ماه من برافکند از رخ نقاب را


برقع فروهلد به جمال آفتاب را


گویی دو چشم جادوی عابدفریب او


بر چشم من به سحر ببستند خواب را


اول نظر ز دست برفتم عنان عقل


وان را که عقل رفت چه داند صواب را


گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق


بی‌حاصلست خوردن مستسقی آب را


دعوی درست نیست گر از دست نازنین


چون شربت شکر نخوری زهر ناب را


عشق آدمیتست گر این ذوق در تو نیست


همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را


آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز


تا پادشه خراج نخواهد خراب را


قوم از شراب مست وز منظور بی‌نصیب


من مست از او چنان که نخواهم شراب را


سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق


تیر نظر بیفکند افراسیاب را

 

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا


مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا


گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را


باری به چشم احسان در حال ما نظر کن


کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را


سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت


حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را


من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم


کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را


چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد


آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را


حال نیازمندی در وصف می‌نیاید


آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را


بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت


دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را


یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت


چندان که بازبیند دیدار آشنا را


نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان


وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را


ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی


تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را


سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی


پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

 

منبع : نون و آب