حافظ شیرازی

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت


خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت


به قصد جان من زار ناتوان انداخت


نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود


زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت


به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد


فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت


شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن


که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت


به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم


چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت


بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد


صبا حکایت زلف تو در میان انداخت


ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم


سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت


من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش


هوای مغبچگانم در این و آن انداخت


کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم


نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت


مگر گشایش حافظ در این خرابی بود


که بخشش ازلش در می مغان انداخت


جهان به کام من اکنون شود که دور زمان


مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

 

رونق عهد شباب است دگر بستان را


رونق عهد شباب است دگر بستان را


می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را


ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی


خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را


گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش


خاکروب در میخانه کنم مژگان را


ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان


مضطرب حال مگردان من سرگردان را


ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند


در سر کار خرابات کنند ایمان را


یار مردان خدا باش که در کشتی نوح


هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را


برو از خانه گردون به در و نان مطلب


کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را


هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است


گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را


ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد


وقت آن است که بدرود کنی زندان را


حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی


دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

 

منبع : نون و آب