مولانای بزرگ

ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را

ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را


ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را


این یوسف خوبی را این خوش قد و قامت را


ای شیخ نمی‌بینی این گوهر شیخی را


این شعشعه نو را این جاه و جلالت را


ای میر نمی‌بینی این مملکت جان را


این روضه دولت را این تخت و سعادت را


این خوشدل و خوش دامن دیوانه تویی یا من


درکش قدحی با من بگذار ملامت را


ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر


انوار جلال تو بدریده ضلالت را


چون آب روان دیدی بگذار تیمم را


چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را


گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی


در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را


خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشی


درسوز عبارت را بگذار اشارت را


شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جان‌ها


از تابش تو یابد این شمس حرارت را

 

گر زان که نه‌ای طالب جوینده شوی با ما


گر زان که نه‌ای طالب جوینده شوی با ما


ور زان که نه‌ای مطرب گوینده شوی با ما


گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلس


ور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما


یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند


گر مرده‌ای ور زنده هم زنده شوی با ما


پاهای تو بگشاید روشن به تو بنماید


تا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما


در ژنده درآ یک دم تا زنده دلان بینی


اطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما


چون دانه شد افکنده بررست و درختی شد


این رمز چو دریابی افکنده شوی با ما


شمس الحق تبریزی با غنچه دل گوید


چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما

 

منبع : نون و آب