سعدی شیرازی

با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را


با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را


جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را


من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب


با یکی افتاده‌ام کو بگسلد زنجیر را


چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن


آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را


می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن


گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را


کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن


شکر از پستان مادر خورده‌ای یا شیر را


روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست


نقد را باش ای پسر کفت بود تأخیر را


ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز


هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را


زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار


پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را


سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی


همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

 

گر ماه من برافکند از رخ نقاب را


گر ماه من برافکند از رخ نقاب را


برقع فروهلد به جمال آفتاب را


گویی دو چشم جادوی عابدفریب او


بر چشم من به سحر ببستند خواب را


اول نظر ز دست برفتم عنان عقل


وان را که عقل رفت چه داند صواب را


گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق


بی‌حاصلست خوردن مستسقی آب را


دعوی درست نیست گر از دست نازنین


چون شربت شکر نخوری زهر ناب را


عشق آدمیتست گر این ذوق در تو نیست


همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را


آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز


تا پادشه خراج نخواهد خراب را


قوم از شراب مست وز منظور بی‌نصیب


من مست از او چنان که نخواهم شراب را


سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق


تیر نظر بیفکند افراسیاب را

 

منبع : نون و آب