مولانای بزرگ

ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را

ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را


ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را


آن راه زن دل را آن راه بر دین را


زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد


مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را


آن باده انگوری مر امت عیسی را


و این باده منصوری مر امت یاسین را


خم‌ها است از آن باده خم‌ها است از این باده


تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را


آن باده بجز یک دم دل را نکند بی‌غم


هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را


یک قطره از این ساغر کار تو کند چون زر


جانم به فدا باشد این ساغر زرین را


این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد


آن را که براندازد او بستر و بالین را


زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد


تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را


گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر می‌جو


رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین ر ا

 

آب حیوان باید مر روح فزایی را


آب حیوان باید مر روح فزایی را


ماهی همه جان باید دریای خدایی را


ویرانه آب و گل چون مسکن بوم آمد


این عرصه کجا شاید پرواز همایی را


صد چشم شود حیران در تابش این دولت


تو گوش مکش این سو هر کور عصایی را


گر نقد درستی تو چون مست و قراضه ستی


آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را


دلتنگ همی‌دانند کان جای که انصافست


صد دل به فدا باید آن جان بقایی را


دل نیست کم از آهن آهن نه که می‌داند


آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را


عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی


عقلی بنمی باید بی‌عهد و وفایی را


خورشید حقایق‌ها شمس الحق تبریز است


دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را

 

منبع : نون و آب