سعدی شیرازی

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را


وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را


ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را


امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست


آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را


دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌ دهد


باری حریفی جو که او مستور دارد راز را


روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی


بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را


چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند


یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را


شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن


در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را


شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت


ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را


من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام


گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را


سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام


مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را

 

گر ماه من برافکند از رخ نقاب را


گر ماه من برافکند از رخ نقاب را


برقع فروهلد به جمال آفتاب را


گویی دو چشم جادوی عابدفریب او


بر چشم من به سحر ببستند خواب را


اول نظر ز دست برفتم عنان عقل


وان را که عقل رفت چه داند صواب را


گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق


بی‌حاصلست خوردن مستسقی آب را


دعوی درست نیست گر از دست نازنین


چون شربت شکر نخوری زهر ناب را


عشق آدمیتست گر این ذوق در تو نیست


همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را


آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز


تا پادشه خراج نخواهد خراب را


قوم از شراب مست وز منظور بی‌نصیب


من مست از او چنان که نخواهم شراب را


سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق


تیر نظر بیفکند افراسیاب را

 

منبع : نون و آب