حافظ شیرازی

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت


سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت


آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت


تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت


جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت


سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع


دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت


آشنایی نه غریب است که دلسوز من است


چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت


خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد


خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت


چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست


همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت


ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم


خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت


ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی


که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت


ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت


و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت


خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز


کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت


درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد


اندیشه آمرزش و پروای ثوابت


راه دل عشاق زد آن چشم خماری


پیداست از این شیوه که مست است شرابت


تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت


تا باز چه اندیشه کند رای صوابت


هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی


پیداست نگارا که بلند است جنابت


دور است سر آب از این بادیه هش دار


تا غول بیابان نفریبد به سرابت


تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل


باری به غلط صرف شد ایام شبابت


ای قصر دل افروز که منزلگه انسی


یا رب مکناد آفت ایام خرابت


حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد


صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

 

منبع : نون و آب