سعدی شیرازی

دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را

دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را


دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را


تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را


شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود


کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را


وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او


تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را


گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم


جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را


کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست


بر زمستان صبر باید طالب نوروز را


عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند


این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را


عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست


کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را


دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم


ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را


سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست


در میان این و آن فرصت شمار امروز را

 

با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را


با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را


جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را


من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب


با یکی افتاده‌ام کو بگسلد زنجیر را


چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن


آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را


می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن


گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را


کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن


شکر از پستان مادر خورده‌ای یا شیر را


روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست


نقد را باش ای پسر کفت بود تأخیر را


ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز


هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را


زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار


پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را


سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی


همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

 

منبع : نون و آب