آسمونی

آسمونی شعری بسیار زیبا از سعید رسولیروزی گذشت و روز دگر هم می گذرد
تنها تو می دانی که چه می گذرد

روزهای عمرم یکی پس از دیگری می رود

خدایا ببین بر من چه می گذرد

سیه چشمی آسمونی،دلم را تا کجا می برد

چه تقدیریست که ساده از من می گذرد
چشمهایش فرصت زندگی به جانم می دهد

کاش می دانستم در سرش چه می گذرد

آتشیست که در وجودم شعله می زند

کس نمی داند در درونم چه می گذرد

گویی مذابیست ز آتشفشان که می رود

وز خرمن جان من می گذرد

متروکه ایست ز خاکستر جادۀ دلم

که دگر رهگذری ز آن نمی گذرد

 

صداقت

روزگاریست که دیگه راست نیست

هیچکسی با هیچکسی صاف نیست

هدفم تخریب افراد نیست

گر اینگونه نگویم گفته ام راست نیست

نظرم نسبت به فردی خاص نیست

هر که را دیدم گفته اش راست نیست

هر که را دیدم گرفتار بیراهه هاست

انگار دیگه نیست راه راست

چه اندکند آدمای رک و راست

به جاش تا بخوای رنگ و ریاست

زنی همۀ فکرش شوهر وبچه هاست

افسوس نمیدونه همسرش پیش کیاست

مردی بهر روزی همه وقت تو کوچه هاست

همسرش بهر خوشی نگویم که کجاست

زنی دگر بهر روزی باز نگویم که کجاست

همسرش همچنان دنبال مخدراست

می نالم و دردم بی انتهاست

همۀ دردم زین بی مهریهاست

این که گفتم قصۀ خیلی از مردم ماست

چه کسی باعث این روزهای ماست

 

منبع : نون و آب