مولانای بزرگ

خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را

خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را


جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را


ای سرو روان بنما آن قامت بالا را


خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را


خورشید دگر بنما این گنبد خضرا را


رهبر کن جان‌ها را پرزر کن کان‌ها را


در جوش و خروش آور از زلزله دریا را


خورشید پناه آرد در سایه اقبالت


آری چه توان کردن آن سایه عنقا را


مغزی که بد اندیشد آن نقص بسست ای جان


سودای بپوسیده پوسیده سودا را


هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانی


درده تو طبیبانه آن دافع صفرا را


تو بلبل گلزاری تو ساقی ابراری


تو سرده اسراری هم بی‌سر و بی‌پا را


یا رب که چه داری تو کز لطف بهاری تو


در کار درآری تو سنگ و که خارا را


افروخته نوری انگیخته شوری


ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را

 

از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا


از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا


هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا


چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش


تا جامه نیالایی از خون جگر جانا


ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان


ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا


زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر


آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا


گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم


دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا


چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته


امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا


شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی


ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

 

منبع : نون و آب