مولانای بزرگ

ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا

ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا


ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا


پیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما


ای چرخ تو را بنده وی خلق ز تو زنده


احسنت زهی خوابی شاباش زهی زیبا


دریای جمال تو چون موج زند ناگه


پرگنج شود پستی فردوس شود بالا


هر سوی که روی آری در پیش تو گل روید


هر جا که روی آیی فرشت همه زر بادا


وان دم که ز بدخویی دشنام و جفا گویی


می‌گو که جفای تو حلواست همه حلوا


گر چه دل سنگستش بنگر که چه رنگستش


کز مشعله ننگستش وز رنگ گل حمرا


یا رب دل بازش ده صد عمر درازش ده


فخرش ده و نازش ده تا فخر بود ما را

 

ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را


ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را


آن راه زن دل را آن راه بر دین را


زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد


مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را


آن باده انگوری مر امت عیسی را


و این باده منصوری مر امت یاسین را


خم‌ها است از آن باده خم‌ها است از این باده


تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را


آن باده بجز یک دم دل را نکند بی‌غم


هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را


یک قطره از این ساغر کار تو کند چون زر


جانم به فدا باشد این ساغر زرین را


این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد


آن را که براندازد او بستر و بالین را


زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد


تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را


گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر می‌جو


رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را

 

منبع : نون و آب