حافظ شیرازی

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست


روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست


می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست


نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت


وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست


چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد


این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست


باده نوشی که در او روی و ریایی نبود


بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست


ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق


آن که او عالم سر است بدین حال گواست


فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم


وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست


چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم


باده از خون رزان است نه از خون شماست


این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود


ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست


ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست


منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست


شب تار است و ره وادی ایمن در پیش


آتش طور کجا موعد دیدار کجاست


هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد


در خرابات بگویید که هشیار کجاست


آن کس است اهل بشارت که اشارت داند


نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست


هر سر موی مرا با تو هزاران کار است


ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست


بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش


کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست


عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو


دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست


ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی


عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست


حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج


فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

 

منبع : نون و آب