مولانای بزرگ

یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا

یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا


یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا


من خمره افیونم زنهار سرم مگشا


آتش به من اندرزن آتش چه زند با من


کاندر فلک افکندم صد آتش و صد غوغا


گر چرخ همه سر شد ور خاک همه پا شد


نی سر بهلم آن را نی پا بهلم این را


یا صافیه الخمر فی آنیه المولی


اسکر نفرا لدا و السکر بنا اولی

 

جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را


جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را


ای سرو روان بنما آن قامت بالا را


خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را


خورشید دگر بنما این گنبد خضرا را


رهبر کن جان‌ها را پرزر کن کان‌ها را


در جوش و خروش آور از زلزله دریا را


خورشید پناه آرد در سایه اقبالت


آری چه توان کردن آن سایه عنقا را


مغزی که بد اندیشد آن نقص بسست ای جان


سودای بپوسیده پوسیده سودا را


هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانی


درده تو طبیبانه آن دافع صفرا را


تو بلبل گلزاری تو ساقی ابراری


تو سرده اسراری هم بی‌سر و بی‌پا را


یا رب که چه داری تو کز لطف بهاری تو


در کار درآری تو سنگ و که خارا را


افروخته نوری انگیخته شوری


ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را

 

منبع: نون و آب