حافظ شیرازی

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست


دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست


گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست


که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست


که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست


شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد


پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست


در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو


به هواداری آن عارض و قامت برخاست


مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت


به تماشای تو آشوب قیامت برخاست


پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت


سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست


حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری


کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

 

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست


روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست


می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست


نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت


وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست


چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد


این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست


باده نوشی که در او روی و ریایی نبود


بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست


ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق


آن که او عالم سر است بدین حال گواست


فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم


وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست


چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم


باده از خون رزان است نه از خون شماست


این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود


ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

 

منبع : نون و آب