مولانای بزرگ

عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست

عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست


در میان پرده خون عشق را گلزارها


عاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها


عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست


عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها


عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد


عشق دیده زان سوی بازار او بازارها


ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق


ترک منبرها بگفته برشده بر دارها


عاشقان دردکش را در درونه ذوق‌ها


عاقلان تیره دل را در درون انکارها


عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست


عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها


هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن


تا ببینی در درون خویشتن گلزارها


شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف


چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

 

من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا


من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا


سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا


دیدم آن جا پادشاهی خسروی جان پروری


دلربایی جان فزایی بس لطیف و خوش لقا


کوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور او


چون بهشت جاودانی گشته از فر و ضیا


ساقیان سیمبر را جام زرین‌ها به کف


رویشان چون ماه تابان پیش آن سلطان ما


روی‌های زعفران را از جمالش تاب‌ها


چشم‌های محرمان را از غبارش توتیا


از نوای عشق او آن جا زمین در جوش بود


وز هوای وصل او در چرخ دایم شد سما


در فنا چون بنگرید آن شاه شاهان یک نظر


پای همت را فنا بنهاد بر فرق بقا


مطرب آن جا پرده‌ها بر هم زند خود نور او


کی گذارد در دو عالم پرده‌ای را در هوا


جمع گشته سایه الطاف با خورشید فضل


جمع اضداد از کمال عشق او گشته روا


چون نقاب از روی او باد صبا اندرربود


محو گشت آن جا خیال جمله شان و شد هبا


لیک اندر محو هستیشان یکی صد گشته بود


هست محو و محو هست آن جا بدید آمد مرا


تا بدیدم از ورای آن جهان جان صفت


ذره‌ها اندر هوایش از وفا و از صفا


بس خجل گشتم ز رویش آن زمان تا لاجرم


هر زمان زنار می‌ببریدم از جور و جفا


گفتم ای مه توبه کردم توبه‌ها را رد مکن


گفت بس راهست پیشت تا ببینی توبه را


صادق آمد گفت او وز ماه دور افتاده‌ام


چون حجاج گمشده اندر مغیلان فنا


نور آن مه چون سهیل و شهر تبریز آن یمن


این یکی رمزی بود از شاه ما صدرالعلا

 

منبع : نون و آب