مولوی بزرگ

تو خشکی قدر باران را چه دانی

تو خشکی قدر باران را چه دانی


تو نقشی نقش بندان را چه دانی


تو شکلی پیکری جان را چه دانی


تو خود می‌نشنوی بانگ دهل را


رموز سر پنهان را چه دانی


هنوز از کات کفرت خود خبر نیست


حقایق‌های ایمان را چه دانی


هنوزت خار در پای است بنشین


تو سرسبزی بستان را چه دانی


تو نامی کرده‌ای این را و آن را


از این نگذشته‌ای آن را چه دانی


چه صورت‌هاست مر بی‌صورتان را


تو صورت‌های ایشان را چه دانی


زنخ کم زن که اندر چاه نفسی


تو آن چاه زنخدان را چه دانی


درخت سبز داند قدر باران


تو خشکی قدر باران را چه دانی


سیه کاری مکن با باز چون زاغ


تو باز چتر سلطان را چه دانی


سلیمانی نکردی در ره عشق


زبان جمله مرغان را چه دانی


نگهبانی است حاضر بر تو سبحان


تو حیوانی نگهبان را چه دانی


تو را در چرخ آورده‌ست ماهی


تو ماه چرخ گردان را چه دانی


تجلی کرد این دم شمس تبریز


تو دیوی نور رحمان را چه دانی

 

گر این سلطان ما را بنده باشی


گر این سلطان ما را بنده باشی


همه گریند و تو در خنده باشی


وگر غم پر شود اطراف عالم


تو شاد و خرم و فرخنده باشی


وگر چرخ و زمین از هم بدرد


ورای هر دو جانی زنده باشی


به هفتم چرخ نوبت پنج داری


چو خیمه شش جهت برکنده باشی


همه مشتاق دیدار تو باشند


تو صد پرده فروافکنده باشی


چو اندیشه به جاسوسی اسرار


درون سینه‌ها گردنده باشی


دلا بر چشم خوبان چهره بگشا


که اندیشد که تو شرمنده باشی


بدیشان صدقه می‌ده چون هلالند


تو بدری از کجا گیرنده باشی


اگر خالی شوی از خویش چون نی


چو نی پر از شکر آکنده باشی


برو خرقه گرو کن در خرابات


چو سالوسان چرا در ژنده باشی


به عشق شمس تبریزی بده جان


که تا چون عشق او پاینده باشی

 

منبع : نون و آب