مولوی بزرگ

آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست

آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست


آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست


و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست


و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم


و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست


و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او


و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست


جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب


این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست


غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست


و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست


پرده روشن دل بست و خیالات نمود


و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست


عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد


و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست

 

دوش آمد بر من آنک شب افروز منست


دوش آمد بر من آنک شب افروز منست


آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست


آنک سرسبزی خاک‌ست و گهربخش فلک


چاشنی بخش وطن‌هاست اگر بی‌وطنست


در کف عقل نهد شمع که بستان و بیا


تا در من که شفاخانه هر ممتحن است


شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی


این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست


تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست


گفت و گو جمله کلوخ‌ست و یقین دل شکنست


گوهر آینه جان همه در ساده دلی‌ست


میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است


زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو


که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است


خیره گشته است صفت‌ها همه کان چه صفت است


کان صفت‌ها چو بتان و صفت او شمن است


چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ


پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست


روش عشق روش بخش بود بی‌پا را


خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست


در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود


فتنه‌ها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست


همه دل‌ها چو کبوتر گرو آن برجند


زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست


بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی


عشق را چند بیان‌ها است که فوق سخنست

 

منبع : نون و آب