درد دل

درد دل شعری بسیار زیبا از محمد تقی عسگریدلم خون گشته ازدست زمانه
نمی دانم به فکرش چی نهانه
بگیرد روز و شب دائم بهانه
یکی را می گزیند ناز دانه
یکی را می نشاند کنج خانه
یکی را می کشد بر زلف شانه
یکی در آرزوی آب و دانه
یکی هم در گلستان باغبانه
یکی را هم هما باشد بشانه
یکی در چهره اندوهش نشانه
یکی دائم زدشتش در فغانه
یکی سیلی خورد چون تازیانه
یکی را می زند آتش به خانه
یکی هم حاجتش را می ستانه

 

شعر انتظار

خداوندا دلی آکنده ،از انوار می خواهم
نشان از صاحب عصر،محرم اسرار می خواهم
زدنیا سخت دلگیرم ، نموده نفس زنجیرم
بدل بسیار غم دارم ،دوچشم زار می خواهم
زکبر و کینه بیزارم ،به سر سودای او دارم
یقین آغاز این راهم ،پر پرواز می خواهم
 

رحمت الهی

یک شبی درساحل دریای راز
عابدی ایستاده در حال نماز
شد سوی پروردگار بی نیاز
چشم و گوش باطنی گردید باز
می شنید اونغمه های دلنواز
چون ندا آمد ز سوی بی نیاز
گفت عابد دست بردار از ریا
بی غل و بیغش تو بازآ سوی ما
ورنه ریزم آبرویت در جهان
سنگسارت می کنند نیک و بدان
عابد سرگشته عاجز از بیان
این چنین گفت درجواب میزبان
گفت اگر رسوا شوم این را بدان
آنچه دانم از تو ای دریای راز
اندکی گویم گر باخلق باز
دور گردند مردم از راز و نیاز
ترک گویند خلق روزه و نماز
بار دیگر آمد از حق این ندا
عابدا رو راه خود را بی صدا
 

منبع : نون و آب