سعدی شیرازی

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا


تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا


سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا


نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر


تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا


شربتی تلختر از زهر فراقت باید


تا کند لذت وصل تو فراموش مرا


هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین


روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا


بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند


به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا


سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید


بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

 

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را


برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را


بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را


هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود


توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را


می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند


تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را


از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود


ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را


زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد


کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را


غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی


باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را


جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد


ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را


دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل


نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را


دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش


جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را


باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد


با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را


سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود


صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را

 

منبع : نون و آب