مولانای بزرگ

جنونست شجاعت میندیش و درانداز

جنونست شجاعت میندیش و درانداز


میندیش میندیش که اندیشه گری‌ها


چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری‌ها


خرف باش خرف باش ز مستی و ز حیرت


که تا جمله نیستان نماید شکری‌ها


جنونست شجاعت میندیش و درانداز


چو شیران و چو مردان گذر کن ز غری‌ها


که اندیشه چو دامست بر ایثار حرامست


چرا باید حیلت پی لقمه بری‌ها


ره لقمه چو بستی ز هر حیله برستی


وگر حرص بنالد بگیریم کری‌ها

 

زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا


زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا


زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی


زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور


زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا


زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حال


زهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی


چو جان سلسله‌ها را بدرد به حرونی


چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا


علم‌های الهی ز پس کوه برآمد


چه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا


چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان را


بزن گردن آن را که بگوید که تسلا


چو بی‌واسطه جبار بپرورد جهان را


چه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا


گر اجزای زمینی وگر روح امینی


چو آن حال ببینی بگو جل جلالا


گر افلاک نباشد به خدا باک نباشد


دل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا


فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروش


تویی باده مدهوش یکی لحظه بپالا


تو کرباسی و قصار تو انگوری و عصار


بپالا و بیفشار ولی دست میالا


خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش


مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا

 

منبع : نون و آب