حافظ شیرازی

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

خیال روی تو در هر طریق همره ماست


خیال روی تو در هر طریق همره ماست


نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست


به رغم مدعیانی که منع عشق کنند


جمال چهره تو حجت موجه ماست


ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید


هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست


اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد


گناه بخت پریشان و دست کوته ماست


به حاجب در خلوت سرای خاص بگو


فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست


به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است


همیشه در نظر خاطر مرفه ماست


اگر به سالی حافظ دری زند بگشای


که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست

 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست


چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست


سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست


سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید


تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست


در اندرون من خسته دل ندانم کیست


که من خموشم و او در فغان و در غوغاست


دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب


بنال هان که از این پرده کار ما به نواست


مرا به کار جهان هرگز التفات نبود


رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست


نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من


خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست


چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم


گرم به باده بشویید حق به دست شماست


از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند


که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست


چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب


که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست


ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند


فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست