ویرانی، تباهی و زلزله بزرگ

ویرانی، تباهی و زلزله بزرگ!!!ویرانی و تباهی دو اتفاق هم شکل اما متفاوتند. ویرانی زمانی اتفاق می‌افتد که همه چیز خراب شده اما امکان ساختن دوباره وجود دارد؛ اما تباهی زمانی رخ می‌دهد که ویرانی آمده، همه چیز را خراب کرده و ماندگار شده‌است تا ساختنی در کار نباشد. این شاید حال امروز سازمان میراث فرهنگی‌است؛ سازمانی که می‌کوشد تباه نشود.


خبرگزاری میراث فرهنگی ـ گروه میراث فرهنگی ـ 8 سال قبل اولین قدم‌های غیرتخصصی‌ شدن در سازمان میراث فرهنگی برداشته شد. حسین مرعشی اولین مدیر غیرمتخصص سازمان بود و تا امروز دیگر میراث فرهنگی کشور، روی مدیر متخصص ندید. طی 4 سال گذشته اما وضعیت سازمان میراث فرهنگی وخیم‌تر شد و 5 مدیر در راهروهای این سازمان از یک درو به درون و از در دیگر برون رفتند. اما این تمام ماجرا نیست.
به اعتقاد اکثر کارشناسان و متخصصین در سازمان میراث فرهنگی، 4 سال گذشته بدترین دوران مدیریت در این سازمان بود. شاید ویرانی در این سازمان فرهنگی زمانی شکل و شمایل خود را نشان داد که حمید بقایی، رئیس وقت سازمان میراث فرهنگی در سال 1389 فرمان انتقال معاونت‌های سازمان میراث فرهنگی را به دو شهر اصفهان و شیراز داد. فرمانی که هسته اصلی کارشناسان این سازمان را از هم پاشید.
با این انتقال کارکنان معاونت‌ها که قریب به اتفاق کارشناسان و تحصیل‌کردگان موضوع میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری بودند، مجبور به ترک تهران و رفتن به شهرهای نامبرده شدند. هرکسی که نرفت دورکار شد و برخی نیز با تمام علاقه‌ای که داشتند، عطای سازمان را به لقایش بخشیدند.
پژوهشکده باستان‌شناسی و بسیاری از پژوهشکده‌های دیگر بی خانه شدند؛ کتابخانه سازمان میراث فرهنگی که مغز اصلی پژوهشی این سازمان است، در کارتن‌های پیچیده شد و کتاب‌هایش به جای ورق خوردن بیش از دو سال در فضایی نمور زندگی کردند، برخی کارشناسان به دلیل دور کاری، فراموش شدند و زندگی‌های بسیاری از کارشناسان از هم پاشید. بدهکاری‌های سنگینی خرخره سازمان میراث فرهنگی را گرفت و در نهایت خسارت جبران ناپذیر مادی و معنوی بر این سازمان اتفاق افتاد. این شاید نمادی تمام قد از ویرانی در سازمان میراث فرهنگی است که بسیاری از کارشناسان بر آن باور دارند.
گویی زلزله‌ای بزرگ در سازمان میراث فرهنگی رخ داده و همه چیز به اطراف پرتاب شده‌است. در این زمان سازمان میراث فرهنگی بسیاری از فرزندان متخصص خود را از دست داد و بازماندگان، افسرده و دلزده، به یاد خوش خانه، شب و روز را سپری کردند.
پس از رفتن حمید بقایی از سازمان میراث فرهنگی، مدیران غیرمتخصص دیگری آمدند که هیچ‌کدام نتوانستند کاری از پیش ببرند و ویرانی ماندگارتر و شمایل آن به تباهی نزدیکتر شد. هرچند با آمدن موسوی، خطای گذشته تا اندکی جبران و بخش‌هایی از معاونت‌ها به تهران بازگشتند اما این چند ستون هم نتوانست عمارت از پاشیده شده سازمان میراث فرهنگی را دوباره سرپا کند و پیش از آن‌که سقفی زده شود، دوباره تغییر مدیریتی رخ داد و سکان سازمان میراث فرهنگی به دست مدیری افتاد که نه تنها تخصصی نداشت که تا گردن در حاشیه‌های عجیب و غریبی فرو رفته بود.
در چنین شرایطی محمدعلی نجفی آمد و امیدها به دولت تدبیر و امید، بیشتر شد. اما نجفی نه یک ویرانی که سازمانی نسبتا تباه شده را تحویل گرفت. زلزله که آمد، خشکسالی هم اتفاق افتاده بود و قحطی هم سرتاپای سازمان را گرفته بود. قحطی مالی، قحطی نیروی کارشناسی و فراوانی بدهکاری و گره‌های مالی سازمان را تا زانو خم کرده‌اند.
می‌گویند قلب نجفی ضعیف است؛ قلب‌هایی با قدرت هزاران اسب بخار هم در مقابل چنین منظره‌ای کم می‌آورند و حتی از کار می‌افتند. طی 5 ماه تلاش که انتقاداتی هم به همراه داشت، بدنه کارشناسی سازمان تا اندازه‌ای جان گرفت اما افاقه نکرد. هرچند نجفی شخصی غیرمتخصص بود اما معاونین و مشاورین خود را از متخصصین انتخاب کرد، اما باز هم ....
حالا این سازمان بی‌جان به دست یک مدیر غیرمتخصص دیگر افتاده و معلوم نیست با چنین حال بی‌حالی تا کجا پیش می‌رود. مسعود سلطانی‌فر، هرچند سابقه فراوانی در مدیریت دارد و از چهره‌های شناخته شده اصلاح طلبان است اما سازمان میراث فرهنگی در بدترین روزهای بحرانی خود است و حتی پدر او (مهدی حجت، معاون میراث فرهنگی و قائم مقام سازمان) هم در شرایط ناگوارش، مجبور به ترک آن شده‌است.
سازمان میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری حالا شبیه شهر بزرگی است که زلزله آمده، خشکسالی امان‌اش را بریده و قحطی کلافه‌اش کرده‌است. در چنین شرایطی فقط فرزندان دلسوخته و بازماندگان رنج کشیده می‌توانند، این شهر رویایی را دوباره بسازند. شهری که دارد تباه می‌شود.