مولوی بزرگ

بیا ای جان نو داده جهان را

بیا ای جان نو داده جهان را


بیا ای جان نو داده جهان را


ببر از کار عقل کاردان را


چو تیرم تا نپرانی نپرم


بیا بار دگر پر کن کمان را


ز عشقت باز طشت از بام افتاد


فرست از بام باز آن نردبان را


مرا گویند بامش از چه سویست


از آن سویی که آوردند جان را


از آن سویی که هر شب جان روانست


به وقت صبح بازآرد روان را


از آن سو که بهار آید زمین را


چراغ نو دهد صبح آسمان را


از آن سو که عصایی اژدها شد


به دوزخ برد او فرعونیان را


از آن سو که تو را این جست و جو خاست


نشان خود اوست می‌جوید نشان را


تو آن مردی که او بر خر نشسته است


همی‌پرسد ز خر این را و آن را


خمش کن کو نمی‌خواهد ز غیرت


که در دریا درآرد همگنان را

 

لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا


لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا


تا از لب دلدار شود مست و شکرخا


تا از لب تو بوی لب غیر نیاید


تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا


آن لب که بود کون خری بوسه گه او


کی یابد آن لب شکربوس مسیحا


می‌دانک حدث باشد جز نور قدیمی


بر مزبله پرحدث آن گاه تماشا


آنگه که فنا شد حدث اندر دل پالیز


رست از حدثی و شود او چاشنی افزا


تا تو حدثی لذت تقدیس چه دانی


رو از حدثی سوی تبارک و تعالی


زان دست مسیح آمد داروی جهانی


کو دست نگه داشت ز هر کاسه سکبا


از نعمت فرعون چه موسی کف و لب شست


دریای کرم داد مر او را ید بیضا


خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی


پرگوهر و روتلخ همی‌باش چو دریا


هین چشم فروبند که آن چشم غیورست


هین معده تهی دار که لوتیست مهیا


سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیرد


کز آتش جوعست تک و گام تقاضا


کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک


کو صوفی چالاک که آید سوی حلوا


بنمای از این حرف تصاویر حقایق


یا من قسم القهوه و الکاس علینا