حافظ شیرازی

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست


شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست


صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست


اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود


ببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست


بیار باده که در بارگاه استغنا


چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست


از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل


رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست


مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج


بلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الست


به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش


که نیستیست سرانجام هر کمال که هست


شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر


به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست


به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی


هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست


زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید


که گفته سخنت می‌برند دست به دست

 

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست


مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست


که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست


من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق


چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست


می بده تا دهمت آگهی از سر قضا


که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست


کمر کوه کم است از کمر مور این جا


ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست


بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد


زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست


جان فدای دهنش باد که در باغ نظر


چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست


حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد


یعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست