مولوی بزرگ

سلیمانا بیار انگشتری را

سلیمانا بیار انگشتری را


سلیمانا بیار انگشتری را


مطیع و بنده کن دیو و پری را


برآر آواز ردوها علی


منور کن سرای شش دری را


برآوردن ز مغرب آفتابی


مسلم شد ضمیر آن سری را


بدین سان مهتری یابد هر آن کس


که بهر حق گذارد مهتری را


بنه بر خوان جفان کالجوابی


مکرم کن نیاز مشتری را


به کاسی کاسه سر را طرب ده


تو کن مخمور چشم عبهری را


ز صورت‌های غیبی پرده بردار


کسادی ده نقوش آزری را


ز چاه و آب چه رنجور گشتیم


روان کن چشمه‌های کوثری را


دلا در بزم شاهنشاه دررو


پذیرا شو شراب احمری را


زر و زن را به جان مپرست زیرا


بر این دو دوخت یزدان کافری را


جهاد نفس کن زیرا که اجری


برای این دهد شه لشکری را


دل سیمین بری کز عشق رویش


ز حیرت گم کند زر هم زری را


بدان دریادلی کز جوش و نوشش


به دست آورد گوهر گوهری را


که باقی غزل را تو بگویی


به رشک آری تو سحر سامری را


خمش کردم که پایم گل فرورفت


تو بگشا پر نطق جعفری را

 

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها


ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها


ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها


امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی


بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا


خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی


مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا


در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته


هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا


ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل


باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا


ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده


گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا


این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را


کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا


تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی


و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری


می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان


جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا


خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم


کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا