حافظ شیرازی

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست


پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست


نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان


نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست


سر فرا گوش من آورد به آواز حزین


گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست


عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند


کافر عشق بود گر نشود باده پرست


برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر


که ندادند جز این تحفه به ما روز الست


آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم


اگر از خمر بهشت است وگر باده مست


خنده جام می و زلف گره گیر نگار


ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

 

خیال روی تو در هر طریق همره ماست


خیال روی تو در هر طریق همره ماست


نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست


به رغم مدعیانی که منع عشق کنند


جمال چهره تو حجت موجه ماست


ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید


هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست


اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد


گناه بخت پریشان و دست کوته ماست


به حاجب در خلوت سرای خاص بگو


فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست


به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است


همیشه در نظر خاطر مرفه ماست


اگر به سالی حافظ دری زند بگشای


که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست