مولوی بزرگ

نیست در عالم ز هجران تلختر

نیست در عالم ز هجران تلختر


ای خدا این وصل را هجران مکن


سرخوشان عشق را نالان مکن


باغ جان را تازه و سرسبز دار


قصد این مستان و این بستان مکن


چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن


خلق را مسکین و سرگردان مکن


بر درختی کشیان مرغ توست


شاخ مشکن مرغ را پران مکن


جمع و شمع خویش را برهم مزن


دشمنان را کور کن شادان مکن


گر چه دزدان خصم روز روشنند


آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن


کعبه اقبال این حلقه است و بس


کعبه اومید را ویران مکن


این طناب خیمه را برهم مزن


خیمه توست آخر ای سلطان مکن


نیست در عالم ز هجران تلختر


هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن

 

بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما


بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما


زیرا نمی‌دانی شدن همرنگ ما همرنگ ما


از حمله‌های جند او وز زخم‌های تند او


سالم نماند یک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما


اول شرابی درکشی سرمست گردی از خوشی


بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما


زین باده می‌خواهی برو اول تنک چون شیشه شو


چون شیشه گشتی برشکن بر سنگ ما بر سنگ ما


هر کان می احمر خورد بابرگ گردد برخورد


از دل فراخی‌ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما


بس جره‌ها در جو زند بس بربط شش تو زند


بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما


ماده است مریخ زمن این جا در این خنجر زدن


با مقنعه کی تان شدن در جنگ ما در جنگ ما


گر تیغ خواهی تو ز خور از بدر برسازی سپر


گر قیصری اندرگذر از زنگ ما از زنگ ما


اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما


تا نشکند کشتی تو در گنگ ما در گنگ ما