مولوی بزرگ

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی


ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی


از کار خود افتادی در کار دگر رفتی


صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم


ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی


صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم


گلزار ندانستی در خار دگر رفتی


گفتم که تویی ماهی با مار چه همراهی


ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی


مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه


صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی


گفتی که تو را یارا در غار نمی‌بینم


آن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی


چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت


بازار مرا دیده بازار دگر رفتی

 

ای باد بی‌آرام ما با گل بگو پیغام ما


ای باد بی‌آرام ما با گل بگو پیغام ما


کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا


ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری


شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا


رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده


در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا


اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر


از گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا


با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین


بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا


در سر خلقان می‌روی در راه پنهان می‌روی


بستان به بستان می‌روی آن جا که خیزد نقش‌ها


ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان می‌پری


کامد پیامت زان سری پرها بنه بی‌پر بیا


ای گل تو این‌ها دیده‌ای زان بر جهان خندیده‌ای


زان جامه‌ها بدریده‌ای ای کربز لعلین قبا


گل‌های پار از آسمان نعره زنان در گلستان


کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا


هین از ترشح زین طبق بگذر تو بی‌ره چون عرق


از شیشه گلابگر چون روح از آن جام سما


ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شما


بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا


از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ما


ای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا


آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر


ما را نمی‌خواهد مگر خواهم شما را بی‌شما


هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن


با کس نیارم گفت من آن‌ها که می‌گویی مرا


ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو


بی حرف و صوت و رنگ و بو بی‌شمس کی تابد ضیا