حافظ شیرازی

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود


چرا نه در پی عزم دیار خود باشم


چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم


غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم


به شهر خود روم و شهریار خود باشم


ز محرمان سراپرده وصال شوم


ز بندگان خداوندگار خود باشم


چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی


که روز واقعه پیش نگار خود باشم


ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان


گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم


همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود


دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم


بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ


وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

 

الا ای طوطی گویای اسرار


الا ای طوطی گویای اسرار


مبادا خالیت شکر ز منقار


سرت سبز و دلت خوش باد جاوید


که خوش نقشی نمودی از خط یار


سخن سربسته گفتی با حریفان


خدا را زین معما پرده بردار


به روی ما زن از ساغر گلابی


که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار


چه ره بود این که زد در پرده مطرب


که می‌رقصند با هم مست و هشیار


از آن افیون که ساقی در می‌افکند


حریفان را نه سر ماند نه دستار


سکندر را نمی‌بخشند آبی


به زور و زر میسر نیست این کار


بیا و حال اهل درد بشنو


به لفظ اندک و معنی بسیار


بت چینی عدوی دین و دل‌هاست


خداوندا دل و دینم نگه دار


به مستوران مگو اسرار مستی


حدیث جان مگو با نقش دیوار


به یمن دولت منصور شاهی


علم شد حافظ اندر نظم اشعار


خداوندی به جای بندگان کرد


خداوندا ز آفاتش نگه دار