حافظ شیرازی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی


ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی


تا راهرو نباشی کی راهبر شوی


در مکتب حقایق پیش ادیب عشق


هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی


دست از مس وجود چو مردان ره بشوی


تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی


خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد


آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی


گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد


بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی


یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر


کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی


از پای تا سرت همه نور خدا شود


در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی


وجه خدا اگر شودت منظر نظر


زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی


بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود


در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی


گر در سرت هوای وصال است حافظا


باید که خاک درگه اهل هنر شوی

 

عید است و آخر گل و یاران در انتظار


عید است و آخر گل و یاران در انتظار


ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار


دل برگرفته بودم از ایام گل ولی


کاری بکرد همت پاکان روزه دار


دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن


از فیض جام و قصه جمشید کامگار


جز نقد جان به دست ندارم شراب کو


کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار


خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم


یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار


می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد


جام مرصع تو بدین در شاهوار


گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست


از می کنند روزه گشا طالبان یار


زان جا که پرده پوشی عفو کریم توست


بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار


ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود


تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار


حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود


ناچار باده نوش که از دست رفت کار