حافظ شیرازی

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ


منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن


منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن


وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم


که در طریقت ما کافریست رنجیدن


به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات


بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن


مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست


به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن


به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب


که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن


به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه


کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن


عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس


که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن


ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب


که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن


مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ


که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

 

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار


صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار


وز او به عاشق بی‌دل خبر دریغ مدار


به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل


نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار


حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی


کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار


جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است


ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار


کنون که چشمه قند است لعل نوشینت


سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار


مکارم تو به آفاق می‌برد شاعر


از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار


چو ذکر خیر طلب می‌کنی سخن این است


که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار


غبار غم برود حال خوش شود حافظ


تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار