حافظ شیرازی

وجود ما معماییست حافظ

وجود ما معماییست حافظ


سحرگاهان که مخمور شبانه


گرفتم باده با چنگ و چغانه


نهادم عقل را ره توشه از می


ز شهر هستیش کردم روانه


نگار می فروشم عشوه‌ای داد


که ایمن گشتم از مکر زمانه


ز ساقی کمان ابرو شنیدم


که ای تیر ملامت را نشانه


نبندی زان میان طرفی کمروار


اگر خود را ببینی در میانه


برو این دام بر مرغی دگر نه


که عنقا را بلند است آشیانه


که بندد طرف وصل از حسن شاهی


که با خود عشق بازد جاودانه


ندیم و مطرب و ساقی همه اوست


خیال آب و گل در ره بهانه


بده کشتی می تا خوش برانیم


از این دریای ناپیداکرانه


وجود ما معماییست حافظ


که تحقیقش فسون است و فسانه

 

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار


ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار


ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار


نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو


نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار


تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام


شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار


به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز


بی غباری که پدید آید از اغیار بیار


گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب


بهر آسایش این دیده خونبار بیار


خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست


خبری از بر آن دلبر عیار بیار


شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن


به اسیران قفس مژده گلزار بیار


کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست


عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار


روزگاریست که دل چهره مقصود ندید


ساقیا آن قدح آینه کردار بیار


دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن


وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار