باور نمی کنید

باور نمی کنید شعری بسیار زیبا از حمید مصدقباور نمی کنید که حتی هنوز هم
در شرق آفتاب نخستین دمیده است ؟
و برق آن نگاه نوازنده
در بند بند جان من
آواز زندگی ست ؟
باور نمی کنید که ... ؟،
سیمای صبحگاهی
از سر بلندترین کوهها فرو می ریخت
ای کاش شوکران شهامت من کو ؟

 

 وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی
خورشید تابناک
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
و هر گیاه
از رویش نباتی خود
بیگانه می شود
و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند
آن برگ زرد بید که با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک
مخدوش می کند
آنگاه نیروی بس شگرف مبهم نامرئی
نور حیات را
در هر چه هست و نیست
خاموش می کند
وقتی تو با منی
گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند
چشم تو آن شراب خلر شیرازست
که هر چه مرد را مدهوش می کند

 

 ای ما همیشه با هم و بی هم

ای ما همیشه با هم و بی هم
پیوند پاک تا بزند درمیان ما
اینک کدام دست ؟
آه ای بیگانه
وقتی تو مهربان باشی
دنیای مهربانی داریم
ای با تو هر چه هست توانایی
در دست توست معجزه عیسایی
وقتی بهار بود و گل رنگ رنگ بود
آن شب شمیم عشق نخستین خویش را
از دست مهربان تو بوییدم
اکنون بهار نیست
تا برگهای سبز درختان نارون
تن در نسیم نرم بهاری
رها کنند
تا ماهیان سرخ
در آبهای برکه آبی شنا کنند