مولوی بزرگ

امیر حسن خندان کن چشم را

امیر حسن خندان کن چشم را


امیر حسن خندان کن چشم را


وجودی بخش مر مشتی عدم را


سیاهی می‌نماید لشکر غم


ظفر ده شادی صاحب علم را


به حسن خود تو شادی را بکن شاد


غم و اندوه ده اندوه و غم را


کرم را شادمان کن از جمالت


که حسن تو دهد صد جان کرم را


تو کارم زان بر سیمین چو زر کن


تو لعلین کن رخ همچون زرم را


دلا چون طالب بیشی عشقی


تو کم اندیش در دل بیش و کم را


بنه آن سر به پیش شمس تبریز


که ایمانست سجده آن صنم را

 

ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما


ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما


ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما


ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا


تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما


تا سبزه گردد شوره‌ها تا روضه گردد گورها


انگور گردد غوره‌ها تا پخته گردد نان ما


ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل


آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما


شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها


تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما


ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد


تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما


در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب


روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما


گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را


سلطان کنی بی‌بهره را شاباش ای سلطان ما


کو دیده‌ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو


کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما


چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر


نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما


آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل


ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما