سعدی شیرازی

تفاوتی نکند قدر پادشایی را

تفاوتی نکند قدر پادشایی را


تفاوتی نکند قدر پادشایی را


که التفات کند کمترین گدایی را


به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد


که در به روی ببندند آشنایی را


مگر حلال نباشد که بندگان ملوک


ز خیل خانه برانند بی‌نوایی را


و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود


هزار شکر بگوییم هر جفایی را


همه سلامت نفس آرزو کند مردم


خلاف من که به جان می‌خرم بلایی را


حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر


به سر نکوفته باشد در سرایی را


خیال در همه عالم برفت و بازآمد


که از حضور تو خوشتر ندید جایی را


سری به صحبت بیچارگان فرود آور


همین قدر که ببوسند خاک پایی را


قبای خوشتر از این در بدن تواند بود


بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را


اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن


دگر نبینی در پارس پارسایی را


منه به جان تو بار فراق بر دل ریش


که پشه‌ای نبرد سنگ آسیایی را


دگر به دست نیاید چو من وفاداری


که ترک می‌ندهم عهد بی‌وفایی را


دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی


که یحتمل که اجابت بود دعایی را

 

ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را


ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را


یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را


اول پدر پیر خورد رطل دمادم


تا مدعیان هیچ نگویند جوان را


تا مست نباشی نبری بار غم یار


آری شتر مست کشد بار گران را


ای روی تو آرام دل خلق جهانی


بی روی تو شاید که نبینند جهان را


در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت


حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را


آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل


شهد لب شیرین تو زنبورمیان را


زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست


ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را


یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح


یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را


وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده


تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را


سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست


کز شادی وصل تو فرامش کند آن را


ور نیز جراحت به دوا باز هم آید


از جای جراحت نتوان برد نشان را