سعدی شیرازی

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را


من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را


وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را


روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن


مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را


ای موافق صورت و معنی که تا چشم منست


از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را


گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکن


چون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد گوی را


هر که را وقتی دمی بودست و دردی سوختست


دوست دارد ناله مستان و هایاهوی را


ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق


کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را


بوستان را هیچ دیگر در نمی‌باید به حسن


بلکه سروی چون تو می‌باید کنار جوی را


ای گل خوش بوی اگر صد قرن بازآید بهار


مثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را


سعدیا گر بوسه بر دستش نمی‌یاری نهاد


چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را

 

تفاوتی نکند قدر پادشایی را


تفاوتی نکند قدر پادشایی را


که التفات کند کمترین گدایی را


به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد


که در به روی ببندند آشنایی را


مگر حلال نباشد که بندگان ملوک


ز خیل خانه برانند بی‌نوایی را


و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود


هزار شکر بگوییم هر جفایی را


همه سلامت نفس آرزو کند مردم


خلاف من که به جان می‌خرم بلایی را


حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر


به سر نکوفته باشد در سرایی را


خیال در همه عالم برفت و بازآمد


که از حضور تو خوشتر ندید جایی را


سری به صحبت بیچارگان فرود آور


همین قدر که ببوسند خاک پایی را


قبای خوشتر از این در بدن تواند بود


بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را


اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن


دگر نبینی در پارس پارسایی را


منه به جان تو بار فراق بر دل ریش


که پشه‌ای نبرد سنگ آسیایی را


دگر به دست نیاید چو من وفاداری


که ترک می‌ندهم عهد بی‌وفایی را


دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی


که یحتمل که اجابت بود دعایی را