مولوی بزرگ

تو را در پوستین من می‌شناسم

تو را در پوستین من می‌شناسم


بکت عینی غداه البین دمعا


و اخری بالبکا بخلت علینا


فعاقبت التی بخلت علینا


بان غمضتها یوم التقینا


چه مرد آن عتابم خیز یارا


بده آن جام مالامال صهبا


نرنجم ز آنچ مردم می‌برنجند


که پیشم جمله جان‌ها هست یکتا


اگر چه پوستینی بازگونه


بپوشیدست این اجسام بر ما


تو را در پوستین من می‌شناسم


همان جان منی در پوست جانا


بدرم پوست را تو هم بدران


چرا سازیم با خود جنگ و هیجا


یکی جانیم در اجسام مفرق


اگر خردیم اگر پیریم و برنا


چراغک‌هاست کآتش را جدا کرد


یکی اصلست ایشان را و منش


یکی طبع و یکی رنگ و یکی خوی


که سرهاشان نباشد غیر پاها


در این تقریر برهان‌هاست در دل


به سر با تو بگویم یا به اخفا


غلط خود تو بگویی با تو آن را


چه تو بر توست بنگر این تماشا

 

امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را


امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را


می‌شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی


خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل


از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا


گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان


گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا


چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی


چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا


بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را


بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا