سعدی شیرازی

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما


رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما


فرمای خدمتی که برآید ز دست ما


برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک


هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما


با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی


ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما


جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک


مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما


شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد


باشد که توبه‌ای بکند بت پرست ما


سعدی نگفتمت که به سرو بلند او


مشکل توان رسید به بالای پست ما

 

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را


دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را


تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را


شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود


کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را


وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او


تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را


گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم


جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را


کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست


بر زمستان صبر باید طالب نوروز را


عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند


این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را


عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست


کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را


دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم


ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را


سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست


در میان این و آن فرصت شمار امروز را