مولانای بزرگ

ندارد مجلس ما بی‌ تو نوری

ندارد مجلس ما بی‌ تو نوری


ندارد مجلس ما بی‌ تو نوری


که مجلس بی‌تو باشد همچو گوری


بیایی یا بدان سومان بخوانی


ز فضلت این کرامت نیست دوری


خلایق همچو کشت و تو بهاری


به تو یابد شقایقشان ظهوری


تجلی کن که تا سرمست گردند


کنند اجزای عالم مست شوری


چو دریای عتاب تو بجوشد


برآید موج طوفان از تنوری


چو گردون قبول تو بگردد


شود جمله مصیبت‌ها سروری


خمش بگذار این شیشه گری را


مبادا که زند بر شیشه کوری

 

خداوندا زکات شهریاری


خداوندا زکات شهریاری


ز من مگذر شتاب ار مهر داری


هلا آهسته‌تر ای برق سوزان


که شد چشمم ز تو ابر بهاری


نمی‌تاند نظر کاندر رکابت


رسد در گرد مرکب از نزاری


عنان درکش پیاده پروری کن


که خورشیدی و عالم بی‌تو تاری


جدایی نیست این تلخی نزع است


گلوی ما به هجران می‌فشاری


چو سایه می‌دود جان در پی تو


گذشت از سایه جان در بی‌قراری


به روی او دلا بس باده خوردی


بدین تلخی از آن رو در خماری


چه باشد ای جمالت ساقی جان


خماری را به رحمت سر بخاری


نه دست من گرفتی عهد کردی


که ما را تا قیامت دست یاری


ز دست عهد تو از دست رفتم


به جان تو که دست از من نداری


کی یارد با تو دیگر عهد کردن


که تو سنگین دلی بی‌زینهاری


تو خیره کشتری یا چشم مستت


که بر خسته دلانش می‌گماری


حدیث چشم تو گفتم دلم رفت


به دریای فنا و جان سپاری


دل من رفت عشقت را بقا باد


در اقبال و مراد و کامکاری


بزی ای عشق بهر عاشقان را


ابد تا کارشان را می‌گذاری