مولوی بزرگ

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد


نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد


آواره عشق ما آواره نخواهد شد


آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز


وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد


آن را که منم منصب معزول کجا گردد


آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد


آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز


وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد


از اشک شود ساقی این دیده من لیکن


بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد


بیمار شود عاشق اما بنمی میرد


ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد


خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر


آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

 

در خانه غم بودن از همت دون باشد


در خانه غم بودن از همت دون باشد


و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد


بر هر چه همی‌لرزی می‌دان که همان ارزی


زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد


آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد


وان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد


آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد


هر عقل کجا پرد آن جا که جنون باشد


سیمرغ دل عاشق در دام کجا گنجد


پرواز چنین مرغی از کون برون باشد


بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری


آن دل که چنین گردد او را چه سکون باشد


جام می موسی کش شمس الحق تبریزی


تا آب شود پیشت هر نیل که خون باشد