مولانای بزرگ

 

ای مطرب دل برای یاری را


ای مطرب دل برای یاری راای مطرب دل برای یاری را


در پرده زیر گوی زاری را


رو در چمن و به روی گل بنگر


همدم شو بلبل بهاری را


دانی چه حیات‌ها و مستی‌هاست


در مجلس عشق جان سپاری را


چون دولت بی‌شمار را دیدی


بسپار بدو دم شماری را


ای روح شکار دلبری گشتی


کو زنده کند ابد شکاری را


ای ساقی دل ز کار واماندم


وقتست بده شراب کاری را


آراسته کن مرا و مجلس را


کراسته‌ای شرابداری را


بزمیست نهان چنین حریفان را


جا نیست دگر شرابخواری را

 

ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما


ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما


ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما


ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا


تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما


تا سبزه گردد شوره‌ها تا روضه گردد گورها


انگور گردد غوره‌ها تا پخته گردد نان ما


ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل


آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما


شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها


تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما


ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد


تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما


در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب


روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما


گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را


سلطان کنی بی‌بهره را شاباش ای سلطان ما


کو دیده‌ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو


کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما


چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر


نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما


آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل


ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما