مولوی بزرگ

اندر دل ما تویی نگارا

اندر دل ما تویی نگارا


اندر دل ما تویی نگارا


غیر تو کلوخ و سنگ خارا


هر عاشق شاهدی گزیدست


ما جز تو ندیده‌ایم یارا


گر غیر تو ماه باشد ای جان


بر غیر تو نیست رشک ما را


ای خلق حدیث او مگویید


باقی همه شاهدان شما را


بر نقش فنا چه عشق بازد


آن کس که بدید کبریا را


بر غیر خدا حسد نیارد


آن کس که گمان برد خدا را


گر رشک و حسد بری برو بر


کین رشک بدست انبیا را


چون رفت بر آسمان چارم


عیسی چه کند کلیسیا را


بوبکر و عمر به جان گزیدند


عثمان و علی مرتضا را


شمس تبریز جو روان کن


گردان کن سنگ آسیا را

 

رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا


رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا


زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا


رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل


مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا


قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر


پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا


ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی


کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا


بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلان


مست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا


تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من


تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا


مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر


خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا


آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام


دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما


دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر


چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما


عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم


چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا


دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود


و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را


از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم


چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا


من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو


زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا