مولانای بزرگ

ای جان و قوام جمله جان‌ها

ای جان و قوام جمله جان‌ها


ای جان و قوام جمله جان‌ها


پر بخش و روان کن روان‌ها


با تو ز زیان چه باک داریم


ای سودکن همه زیان‌ها


فریاد ز تیرهای غمزه


وز ابروهای چون کمان‌ها


در لعل بتان شکر نهادی


بگشاده به طمع آن دهان‌ها


ای داده به دست ما کلیدی


بگشاده بدان در جهان‌ها


گر زانک نه در میان مایی


برجسته چراست این میان‌ها


ور نیست شراب بی‌نشانیت


پس شاهد چیست این نشان‌ها


ور تو ز گمان ما برونی


پس زنده ز کیست این گمان‌ها


ور تو ز جهان ما نهانی


پیدا ز کی می‌شود نهان‌ها


بگذار فسانه‌های دنیا


بیزار شدیم ما از آن‌ها


جانی که فتاد در شکرریز


کی گنجد در دلش چنان‌ها


آن کو قدم تو را زمین شد


کی یاد کند ز آسمان‌ها


بربند زبان ما به عصمت


ما را مفکن در این زبان‌ها

 

دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی


دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی


در خواب غفلت بی‌خبر زو بوالعلی و بوالعلا


زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم


در پیش او می‌داشتم گفتم که ای شاه الصلا


گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان


جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا


گفتا چو تو نوشیده‌ای در دیگ جان جوشیده‌ای


از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا


آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من


اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا


از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج


می‌کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما