مولوی بزرگ

ای سخت گرفته جادوی را

ای سخت گرفته جادوی را


ای سخت گرفته جادوی را


شیری بنموده آهوی را


از سحر تو احولست دیده


در دیده نهاده‌ای دوی را


بنموده‌ای از ترنج آلو


کی یافت ترنج آلوی را


سحر تو نمود بره را گرگ


بنموده ز گندمی جوی را


منشور بقا نموده سحرت


طومار خیال منطوی را


پر باد هدایتست ریشش


از سحر تو جاهل غوی را


سوفسطاییم کرد سحرت


ای ترک نموده هندوی را


چون پشه نموده وقت پیکار


پیلان تهمتن قوی را


تا جنگ کنند و راست آرند


تقدیر و قضای مستوی را


سوفسطایی مشو خمش کن


بگشای زبان معنوی را

 

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا


خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا


دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا


عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر


تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا


پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی


بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا


گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی


یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا


از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان


بار دگر رقص کنان بی‌دل و دستار بیا


روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی


ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا


ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو


گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا


ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون


پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا


ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو


ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا


ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا


ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا


ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا


مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا


ای مه افروخته رو آب روان در دل جو


شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا


بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان


چند زنی طبل بیان بی‌دم و گفتار بیا