مولوی بزرگ

 بنمود وفا از این جا

بنمود وفا از این جا


بنمود وفا از این جا


هرگز نرویم ما از این جا


این جا مدد حیات جانست


ذوقست دو چشم را از این جا


این جاست که پا به گل فرورفت


چون برگیریم پا از این جا


این جا به خدا که دل نهادیم


کس را مبر ای خدا از این جا


این جاست که مرگ ره ندارد


مرگست بدن جدا از این جا


زین جای برآمدی چو خورشید


روشن کردی مرا از این جا


جان خرم و شاد و تازه گردد


زین جا یابد بقا از این جا


یک بار دگر حجاب بردار


یک بار دگر برآ از این جا


این جاست شراب لایزالی


درریز تو ساقیا از این جا


این چشمه آب زندگانیست


مشکی پر کن سقا از این جا


این جا پر و بال یافت دل‌ها


بگرفت خرد هوا از این جا

 

هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان‌ها


هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان‌ها


کاخر چو دردی بر زمین تا چند می‌باشی برآ


هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود


آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا


گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود


تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا


جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر


چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا


گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری


از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا


در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک


خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا


باد شمالی می‌وزد کز وی هوا صافی شود


وز بهر این صیقل سحر در می‌دمد باد صبا


باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می‌زند


گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا


جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان


نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا


ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر


تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا