از پی شمس حق و دین دیده گریان ما

مولانای بزرگ

از پی شمس حق و دین دیده گریان ما

از پی آن آفتابست اشک چون باران ما

کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال

چونک هستی‌ها نماند از پی طوفان ما

جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش

رو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما

بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد

پس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما

هر چه می‌بارید اکنون دیده گریان ما

سر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما

شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شود

خار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما

زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخ

چنگ عشرت می‌نوازد از پی خاقان ما

هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه‌ای

جام می را می‌دهد در دست بادستان ما

دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتان

تا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما

جان سودا نعره زن‌ها این بتان سیمبر

دل گود احسنت عیش خوب بی‌پایان ما

خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفا

چون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما

 

در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما

در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما

محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما

باد باده برگمار از لطف خود تا برپرد

در هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما

بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق

تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما

وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک

خون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما

ساقیا تو تیزتر رو این نمی‌بینی که بس

می‌دود اندر عقب اندیشه‌های لنگ ما

در طرب اندیشه‌ها خرسنگ باشد جان گداز

از میان راه برگیرید این خرسنگ ما

در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن

مطرب تبریز در پرده عشاقی چنگ ما