داستان آموزنده آفتاب پرست رنگارنگ

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک برکه زیبا در یک جنگل بزرگ حیوانا ت زیادی زندگی می کردند. حلزون و کفشدوزک و ملخ کوچولو و آقا زنبوره هم که دوستان خوبی برای هم بودند در کنار برکه باخوبی و خوشی زندگی می کردند.

در یک روز بهاری که تولد ملخ کوچولو بود دوستانش برایش جشن گرفته بودند. آقا زنبوره از گلهای کنار برکه وزوز کنان روی ملخ کوچولو می ریخت. کفشدوزک وحلزون هم خوشحال بودند و می خندیدند. همین طور که مشغول جشن بودند از دور حیوان عجیبی را دیدند.

کفشدوزک گفت: نکند خطر ناک باشد. بهتر است هر کدام یک جا مخفی شویم . اما آقا زنبوره که رفته بوداز کنار برکه گل بچیند متوجه غریبه نشده بود وپرواز می کرد و برای خودش آواز می خواند:

گل ها چه رنگارنگه                                    برکه چقدر قشنگه

         تولدت مبارک                                          دوست قشنگ و کوچک

 

غریبه با شنیدن صدای خش خش برگ ها  ناگهان رنگش  عوض شد و حالا که روی تنه درخت رفته بود به رنگ قهوه ای در آمد. حلزون و دوستانش از قبل بیشتر ترسیدند. اما آقا زنبوره که هنوز متوجه غریبه نشده بود می خواست روی تنه درخت بنشیند که چشمش به غریبه افتاد و از ترس بیهوش شد.

آنها مشغول یافتن چاره بودند تا آقا زنبوره را نجات دهند. ملخ کوچولو کفت: ما باید با هم متحد باشیم تا خطری ما را تهدید نکند. همگی آرام کنار درخت آمدند. حلزون جلو رفت و گفت: غریبه تو کی هستی؟ حلزون کمی جلوتر رفت و گفت: اسم تو چیه؟ غریبه گفت: من آفتاب پرست هستم .

کرم خاکی گفت: تو خیلی ترسناک هستی. چرا رنگ بدن تو عوض می شود؟ آفتاب پرست گفت: دوستان من وقتی احساس خطر می کنم رنگ بدنم به شکل محیط اطرافم در می آید تا دشمن مرا نبیند و برای ثا بت کردن حرفش روی علف ها آمد و رنگ بدنش سبز شد.

حالا دیگر حیوانات کنار برکه ازآفتاب پرست نمی ترسند و همه با هم تولد ملخ کوچولو را جشن گرفتند و همه از اینکه دوست جدیدی پیدا کردند خوشحال بودند.