آدم و حوا

هنگامیکه خداوند فرشتگان الهی را آفرید، آسمانها را محل زندگی آنان قرار داد.آنها در آسمانها به عبادت و پرستش خداوند بزرگ مشغول بودند. فرشتگان گاهگاهی به زمین می آمدند و چند روزی بر روی آن زندگی می کردند.

 آنها کم کم به زمین علاقه مند شدند و دوست داشتند که خداوند به آنها اجازه بدهد، برای همیشه بر روی زمین زندگی کنند. روزی خداوند به فرشتگان خود گفت که می خواهد، موجود جدیدی بنام انسان را خلق کند. فرشتگان که از شنیدن این خبر تعجب کرده بودند از خداوند پرسیدند: ای پروردگار بزرگ ! آیا می خواهی موجود جدیدی بیافرینی که به ظلم و ستم بپردازد و گناه کند.

 آیا می خواهی موجودی خلق کنی که از تو نافرمانی کند. خداوند به آنها گفت: بدانید که من از چیزی آگاهم که شما نا آگاهید، پس منتظر بمانید و صبر کنید. ناگهان به خواست خداوند ابری بزرگ در آسمان پدیدار شد و باران شدیدی شروع به باریدن کرد و خاکها تبدیل به گل شدند و از گل آدم و حوا به وجود آمد. سپس خداوند آندو را زنده کرد و اسماء الهی را برای آنان خواند و راز اسماء الهی را که هیچ یک از فرشتگان آن را نمی دانستند،به آدم و حوا یاد داد.

 سپس خداوند به فرشتگان گفت: ای فرشتگان من! بدانید که این انسان است، او نیز آفریده من است و من او را اینگونه خلق کرده ام، به شما فرمان می دهم که او را سجده کنید. شیطان و فرشتگان دیگر، باتعجب از خداوند پرسیدند: پروردگارا! ما سالهاست که تو را عبادت می کنیم و در تمام طول عمر خود به سپاس و ستایش تو پرداخته ایم. پس چرا ما فرشتگان باید انسان را سجده کنیم؟ آیا او برتری نسبت به ما فرشتگان دارد و یا اینکه در عبادت و پرستش تو، از ما جلوتر است؟خداوند پاسخ داد:ای فرشتگان من!آگاه باشید که انسان از چیزی آگاه است که شما نمی دانید.

شیطان با غرور و تکبر به انسان نگاه کرد و پرسید: ای خداوند بزرگ من همه چیزهایی را که به من آموخته ای یاد گرفته ام.آن چیست که انسان می داند، ولی من و سایر فرشتگان نمی دانیم؟ خداوند پاسخ داد:آن، اسماء الهی است. آیا شما فرشتگان راز اسماء الهی را می دانید؟ فرشتگان که از شنیدن این سوال تعجب کرده بودند، ساکت ماندند و چیزی نگفتند. خداوند به آدم فرمان داد و او شروع به گفتن راز اسماء الهی نمود و فرشتگان را از اسماء الهی با خبر کرد.

 فرشتگان الهی آدم را سجده کردند و تنها شیطان او را سجده نکرد و گفت: انسان از جنس خاک است و من از آتش آفریده شده ام و هرگز او را سجده نخواهم کرد. خداوند به خاطر این نافرمانی او را از بهشت بیرون کرد.شیطان که نسبت به آدم و حوا، احساس کینه و دشمنی می کرد، قسم خورد که همیشه آندو را فریب دهد و آنان را از بهشت جاویدان بیرون کند، به همین دلیل بدنبال فرصت مناسبی بود تا با نیرنگ و حیله خود، آنها را گول بزند.

خداوند مهربان، بهشت را محل زندگی آدم و حوا قرار داد و آنها زیر سایه خداوند به خوبی و خوشی زندگی می کردند و به شکرگزاری خداوند می پرداختند.هنگامیکه خداوند، آدم و حوا را وارد بهشت کرد، همه چیز را تحت اختیار آنها قرار داد، ولیکن به یک شاخه گندم اشاره کرد و گفت: به شما فرمان می دهم که هرگز به این شاخه گندم نزدیک نشوید و از آن نخورید.

 بدانید که اگر از این گندمها بخورید، از فرمان من سرپیچی کرده اید و جزء گناهکاران خواهید شد و از بهشت رانده می شوید. به همین دلیل حضرت آدم ع و همسرش حوا، ازآن پس همیشه مراقب بودند که به آن گندمزار نزدیک نشوند و در برابر وسوسه خوردن آن گندمها، مقاومت می کردند تا فریب شیطان را نخورند. شیطان هم بدنبال فرصت مناسبی بود تا از آنها انتقام بگیرد و آنها را گمراه کند. روزی شیطان به آنها نزدیک شد و با چرب زبانی گفت: ای دوستان من! بدانید که شما را دوست دارم و می خواهم به شما کمک کنم. حضرت آدم رو به او کرد و گفت: ای شیطان دروغگو! از اینجا دور شو، ما گول حرفهای تو را نمی خوریم.

تو هرگز دوست ما نیستی و نسبت به ما دشمنی می کنی. شیطان جواب داد: ای آدم ! به حرفهای من خوب گوش کن، من می خواهم تو و همسرت حوا، جاویدان شوید و برای همیشه در بهشت بمانید، برای این کار به شما پیشنهاد می دهم. حوا که فکر می کرد شیطان راست  می گوید رو به او کرد و گفت: ای شیطان! پیشنهاد تو چیست؟ شیطان در حالیکه به گندمزار اشاره می کرد، به آنها گفت: شما باید از این گندمها بخورید.

 بدانید که هر کس از این گندمها بخورد، برای همیشه در بهشت می ماند.حضرت آدم گفت:ای شیطان!ما حرفهای تو را باور نمی کنیم. تو قصد فریب دادن ما را داری، خداوند ما را از خوردن آن گندمها منع کرده است وحال تو از ما می خواهی که آنها را بخوریم.

 شیطان که کم کم احساس می کرد نقشه اش گرفته است با حالتی فریب کارانه گفت:ای دوستان! به شما سفارش می کنم که نصیحت مرا قبول کنید و از این گندمها بخورید. شیطان از آنجا دور شد.حضرت آدم و همسرش حوا با هم مشورت کردند.

 آدم گفت: نباید به حرفهای شیطان گوش دهیم. حوا پاسخ داد: بهتر است به حرفهای او گوش دهیم و فقط یک بار بخوریم. حوا از جا بلند شد و به گندمزار رفت و چند خوشه چید و بازگشت. یکی از خوشه ها را به آدم داد و دیگری را خودش خورد.

همینکه حضرت آدم و حوا، خوشه های گندم را خوردند، ناگهان بهشت در مقابل چشمهایشان تیره و تار شد. تاج و تخت و نعمتهای آنها از بین رفت و از بهشت رانده شدند. فرشتگان به سراغ آنها آمدند و به سرزنش آنها پرداختند.حضرت آدم و حوا که حالا فهمیده بودند، آنها را فریب داده است، شروع به گریه و زاری به درگاه خداوند کردند و از خداوند خواستند گناهان آنها را ببخشد.

خداوند نیز ناراحتی و پشیمانی آنها را دید، جبرئیل را به نزد آنها فرستاد. جبرئیل به سراغ آنها آمد و دعایی را به آنها یاد داد تا آنرا بخوانند و از خداوند درخواست کنند که آنها را ببخشد. آدم و حوا نیز به خواندن دعا مشغول شدند و از او یاری خواستند، خداوند هم آندو را بخشید و به آنها گفت: بدانید که من شما را بخشیدم، ولیکن از این به بعد دیگر در بهشت زندگی نخواهید کرد، باید به زمین بروید و در آنجا زندگی کنید.

بدین ترتیب به فرمان خداوند حکیم، فرشتگان الهی آندو را به زمین آوردند و حضرت آدم را در سرزمینی بنام «سراندیب» و حضرت حوا را در سرزمین خشک و بی آب و علف«حجاز» رها کردند.حضرت آدم که حوا را گم کرده بود و تنها شده بود، از خداوند خواست که حوا را به نزد او برگرداند.خداوند نیز دعای او را اجابت کرد، و آدم را به سرزمین حجازف نزد حوا برد، و خداوند جبرئیل را به سراغ آنان فرستاد تا به آنها آداب زندگی کردن را بیاموزد.

 جبرئیل هم به نزد آنان آمد و همه چیز را به آنان یاد داد. آدم از خداوند خواست که آنها را از حجاز به سرزمین سراندیب که سرسبز و خرم بود، ببرد. خداوند نیز دعای او را قبول کرد و بدین ترتیب آندو زندگی خوشی را در سراندیب آغاز کردند.

 تا اینکه پس از مدتی به خواست خداوند حوا بچه دار شد و دو قلو بدنیا آورد. حضرت آدم نام یکی از آنها را که پسر بود، قابیل و نام دیگری را که دختر بود، بلوزا، گذاشت. پس از چند ماه خداوند دو بچه دو قلو دیگربه آدم و حوا داد،که حضرت آدم نام بچه پسر را، هابیل، و نام بچه دختر را، قلیما، نهاد و بدین ترتیب حضرت آدم و حوا با فرزندان خود به خوبی و خوشی زندگی کردند.